کجا می پلکی بارانبیا و براکو را دوبارهبا نگاهی غرق زیبایی وبرکت کنبیاباران ودریاشوکه ازحجم عطشآتش گرفته قلب این آبادیبیابارانکه شاعرهمپریشان می شود وقتیکه قهراست آسمان وقصدخندیدن ندارد!✍️ جمیله عجم
برچسب:
نویسنده: ترانه اکبریپور
باران ببارکه این کوه دلش بدجور شورمی زندبرای شقایقهای تشنهبرای لاله ها ی رنگ پریدهزانوی غم بغل گرفته تیرماهیشبیه مادرکه نگران شکوفه های قشنگ گیلاس استباران ببارکه این دشتدلواپس ریواس ها شدهشبیه پدرکه می ترسد ازمرگ ناگهانی گندمزار!باران ببارچقدرنازمی کنیمگر قاصدکها برایتخبرنیاورده اندازداغ کوچه باغهای ناامیداز درد کشنده ی صحرابباروبنوازموسیقی زیبای حیات راتا پونه ها جشن تولد بگیرندوچشمه هاترانه بخوانندبرای گنجشکها!تادوباره لبخندبزنداین رودخشکیدهکه گم کرده آوازشادش راو کفترچاهی ها برقصندبرفراز دشت زیبای هلالی!وبپیچد فریاد شادمانیدردیار همیشه جاودان دوازده رخ!✍️ جمیله عجم
برچسب:
نویسنده: ترانه اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ترانه اکبریپور